شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

329

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

خرنگ ، و همين خرمنج يا خرميخ . من نمىدانم كه در زبان غوريان معنى خر چه بوده ، ولى آقاى عبد الحىّ حبيبى در حواشى خود بر طبقات ناصرى ( ص 819 ) استناد بقول راورتى انگليسى كرده و خر را همان لفظ دانسته‌اند كه بر حيوان چهارپاى معروف ( حمار ) اطلاق مىشود ، و حدس ديگرى نيز خود ايشان در آن باب زده‌اند و سخنانى گفته كه صحّت و سقم آن معلوم نيست . بنده خرميل را بضمّ خاء ديده‌ام نه بفتح آن . 57 / 11 و حاشيه ، بيست و دو نفر ، و متن عربى چاپى « اثنى عشر » ، گمان مىكنم همين بيست و دو درست است و لابد در نسخه‌اى كه مترجم داشته است « اثنى و عشرين » بوده است ، زيرا كه در ترجمهء فارسى لااقلّ سيزده نفر را نام برده ، و در متن عربى دوازده نفر را و بعد از ان « و غيرهم » گفته است . پس چند نفر ديگر هم بوده‌اند كه نام نبرده است . 59 / 10 بعد از ان ، بدين صورت مبهم است و معلوم نيست كه بعد از چه چيز مراد است . عبارت متن عربى مفيد اين معنى است كه تا جلال الدّين زنده بود خبر تركان خاتون به او مىرسيد ، و بعد از جلال الدّين نمىدانم روزگار با وى چه كرد . 62 / 2 بياووت ، نيز رجوع شود به 85 / 8 ، قبيله‌اى از قبايل مغولى بدين نام بوده است و ماركوارت گمان كرده است كه قبيلهء يمك بياووت ( بياووتهاى يمك ) شاخه‌اى از ان بوده است و نيز مينرسكى در حواشى حدود العالم ( ترجمهء انگليسى ص 304 تا 310 و 315 تا 317 ) و پليو دربارهء رابطه و نسبت ميان قبيلهء يمك ( كه اسم قديمتر ايشان كيمك بوده است ) و قپچاق و قنقلى شرحى